سکوت نه از بي صداييست. نفس هست و حرف هم. ناگفته ها و گفته شده ها. شنيده ها و نشنيده ها. سکوت از نبودن بغض نيست. از بي دردي نيست. سکوت از عادت نيست. از روزمرگي و فراموش شدگي. از خواب و رخوت و بي حوصلگي. از دلتنگي. سکوت از فريادهاي در گلو مانده است و نعره هايي که هيچ وقت شنيده نشد. همه چيز هست و گوشي نيست براي شنيدن. جز سکوتي که گاه و بيگاه همدم فريادهايي است که بي خبر و ناخواسته از روزهايي دور ميايد. از دلتنگيهايي که فراموش شده. از خيانتهايي که به روزگار شده. نه انگار.... باز هم حرفي نيست.
+ نوشته شده در یکشنبه 31 تیر1386  توسط ::*~.GaNdOM.~*::
البته حالا همشون رفع شدن با اینکه بعضیا هنوز فک میکنن میتونن مشکل ساز بشن ولی کور خوندن خب دیگه منم زیاد بهشون اهمیت نمیدم ادم دیوونه یعنی همین
از این به بعد قول به همه سر میزنم هر چند به امتحاناتم کم مونده و باید این یه سالی که درس نخوندمو جبران بکنم ولی از شماها نمیشه دل کند
ولی میدونین چیه این مدتو خیلی راحت بودم چرا ؟.... خب از دست شماها دیگه...شوخی بود بابا
اگه بخوام بشینمو از اتفاقایی که تو این مدت افتاده براتون بگم باید به اندازه ی یه سال بنویسم چون برام به اندازه ی یه سال طولانی بود ولی هر چی بود گذشت الانم خیالم از بابت همه چی راحته مثل یه پرندم که میخواد پرواز کنه .
واژه واژه سطر سطر صفحه صفحه فصل فصل گيسوان من سفيد میشوند همچنان که سطر سطر صفحه های دفترم سياه میشوند
خواستی که به تمام حوصله تارهای روشن و سفيد را رشته رشته بشمری گفتمت که دست های مهربانیات در ابتدای راه خسته میشوند گفتمت که راه ديگری انتخاب کن: دفتر مرا ورق بزن! نقطه نقطه حرف حرف واژه واژه سطر سطر شعرهای دفتر مرا مو به مو حساب کن!
برای تو ...
میگویی : می ترسم .
این حرف ها مال عهد دقیانوس است .
عشق از سکه افتاده این روزها .
خیالت تخت .
گرسنه نیستم که مزاحمت شوم .
من دیگر تا همیشه خواب مانده ام .
اگر هم دوست داشتم از کهف خودم به شهر تو بیایم .
به شوق پنجره ی اتاقت بود که
بسته شد
+ نوشته شده در جمعه 14 اردیبهشت1386  توسط ::*~.GaNdOM.~*::
که میروم به سوی سرنوشتبهار ما گذشته گذشته ها گذشته
منم به جستو جوی سرنوشت
در میان کوه ها هم پیمان با قایق ران ها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها
شب سیه سفر کنمز تیره ره گذر کنمتو ای گل ِ گل من
دختر زیبا امشب بر تو مهمانم
در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا از برق نگاه تو
اشک بی گناه تو
روشن گردد یک امشب من
امکان نداره این ترانه رو نشنیده باشین میگن یه بنده خدایی این شعرو یه شب قبل از اعدامش برای اون کسی که دوس داشته نوشته خیلی شعر قشنگیه
اون روز مریم داشت تو مدرسه اینو میخوند چشام مث همیشه پر شده بود نمیدونم چرا ولی انگار همه ی این ترانه ها یه چیزایی رو تو دلم از جاش تکون میدن یه حسی دارم که تا حالا هیچ وقت باهاش رو به رو نبودم
احساس میکنم جای یه چیزی تو زندگیم خالیه ولی نمیدونم چیه ... احساس میکنم زنگیم بی فایدست نه اینکه بخوام بمیرم و بگم بیخودی زندم نه ولی فکر اینکه میتونم بهتر از این زندگی کنم عذابم میده و نمیذاره از وضعیت فعلیم نهایت استفادم رو بکنم
ادم واسه زندگیش به هدف نیاز داره هر چند کوچیک که من فاقد هر جور هدفیم جدا" نمیدونم چی از زندگی میخوام به چی نیاز دارم که اروم بگیرم و یه نفس راحتی بکشم و بگم این زندگییه که میخوام .
الان همه چیز اون طور داره پیش میره که من خوشم میاد اونطور که من دوست دارم ولی بازم ارامشی که نیاز دارم به دست نیوردم
خب راسشو بخواین چراشم میدونم ولی نمیخوام برطرفش کنم
من فک میکنم نهایت تلاشمو برای بهتر بودن نشون نمیدم و همینم ازارم میده اصلا" بیخیال خیلی چیزا شدم از کنار همه چیز راحت می گذرم مشکلاتو با تمام وجود حس می کنم ولی هیچ تلاشی واسه برطرف کردنشون نمی کنم و حتی باعث میشم وضعیت بدتر از قبل شه از خیلی حرفا خیلی راحت می گذرم
خستم از چرخش روزگار .......
من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمیخوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمیخوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
همه حرف خوب میزنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چه قد غریبی رو زمین
اره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین
اینهمه چرخیدیو چرخوندی چی شد
اون بلیط شانس بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
اینهمه طلسم و ورد جای خوش دعا کجاست
نمیخوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه اتیش همه یه هیزم اماده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من میخوام پیاده شم
+ نوشته شده در یکشنبه 13 اسفند1385  توسط ::*~.GaNdOM.~*::
:: ::
سلام به همه بالاخره بعد مدتها تونستم بیام
خیلی دلم واسطون تنگیده بود
از امروز به بعد تصمیم گرفتم طرز نوشتنمو عوض کنم
البته هنوز خودمم نمیدونم چه جوری میخوام بنویسخب شما نظرتون چیه به نظرتون چه جوری خوبه؟
از امروز میخوام وبلاگ تکونی رو شروع کنم دارم دنبال یه قالب مناسب میگردمکه بگرد بگرد پیدا نمیشهاخرش یه قالب کجو کوله پیدا میکنم میذارم اینجا شما خودتون ناراحت نکنید
وای عیدم داره نزدیک میشه فک نکنم جایی بریم اگه بریمم یه دو سه چهار پنج شش روزی طرفای رشت و بندر انزلی ولی خدا کنه نریم منو صنم کلی برنامه ریختیم واسه تعطیلات کاش عملی بشن پنجشنبه هم تولد صنمه دو هفتست اون به ما میگه من تو تولدم چی بپوشم ما به اون میگیم
فردا هم قراره با یلدا اینا بریم واسش کادو بگیریم حالا موندم چی بگیرم
امروز تو سرویس افسردگی گرفته بود م که یهو یه صدایی شنیدم
منم که تا زنگ درو میزنن رخصیدنم میگیره مگه اینو نشونم... دیگه باقشو خودتون حدس بزنین
فردا المپیاد ریاضی داریم اونوقت من واسه خودم متاسفم
اخه نمیدونم تو کدوم مدرسه ای یه هفته مونده خبر میدن یعنی نگو اینا هفته ی پیشه هفته ی پیش (فهمیدین کی؟) به شاگرد اول کلاسمون گفتن برو اسم بچه هارو تا رتبه ی پنجم کلاس بنویس بیار بهشونم بگو که هفتمش امتحانه
اینم اسم مارو نوشته ولی بهمون نگفته یه هفته خودش خونده ما هم همینجوری موندیم امروز که فهمیدم کار اون بوده میخواستمالبته با معاونا صحبت کردیم اونا هم بعدش دختره ی پرووووو هنوز میگه به من ربطی نداره
این متن رو تقدیم می کنم به تمام کسانی که عاشق شدند، در عشق شکست خوردند و هیچگاه طعم بودن در آغوش یار را نچشیدند. با این وجود حرمت عشق را پاس داشتند و به مضحکه تلخ زبونا گوش ندادند. این تکه پاره ای از احساسات، مختص من نیست. همه ما ممکنه با عمق کمتر یا بیشتر با تک تک سلولهایمون لمسش کنیم پس تقدیم به تموم اونایی که شب های بی ستاره و روزهای سردشان را با نام عشق سر کردند و اشک نوشیدند. اشکهایی که هر قطره اش، تکه ای از جگر زخم خورده شون بوده.تقدیم به همه کسانی که تنشون بوی عطر یاس میده .به همه کسانی که بهونه ای برا نفس کشیدن دارن.بهونه ای به اسم ........
گدای محبت که باشی، زودتر ضربه می خوری و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیینه . بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می ری دنبال عشق.نه اون عشقی که در کوچه و بازار و خیابونپیدا می شه .نه اون عشقی که امروز اتیشش طرفتو می سوزونه و فردا رو به سردی مطلق میذاره این عشق برا اونه که گدایه محبته عشقی که اتیشش توی اون هر روز فروزانتر میشه و عمق احساست هر روز بیش از پیش.
اولش این طوری نیست. اولِ اول یه سلام ساده .سلامی که حتی دلت نمی خواد جوابشم بدی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش حرف میزنی .باهات از گذشتش میگه ،اول خیلی مغرور به نظر میرسه ولی هرچه بیشتر باهات حرف میزنه بیشتر غرورشو میشکنه از تنهایهاش از کارهای که قبلا کرده برات میگه.بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که در درونش یه چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.
علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه اینم مث اون یکی هاست. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه شاید خودشم خبر نداره ولی تو که شرایط خودتو میبینی هر حرکت شو به حساب دوس داشتن می زاری. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب اَمونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. چشاتو می بندی و از پشت تلفن برا اولین بار بهش میگی دوستش داری اون لحظه انگاری یه چیزی از وجودت جدا میشه یه حس عجیبی بهت دس میده تموم تنت یخ میزنه زبونت بند میاد فک میکنم تو اون لحظه روحت از تنت بیرون میاد تا با روح اون یکی بشه.اونم میگه منم تورو دوست دارم. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.
نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها صحبت کنی سخته نه.......سخته برا اونی که واقعا" عاشق شده. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. روزهای طولانی رو باهاش تا شب حرف می زنی از پشت تلفن. لحظه لحظه دلت براش بیشتر تنگ میشه .آره دلتنگی و آغاز آوارگی. انقدر بهش میگی که دیگه حتی روت نمیشه بهش بگی دلم برات تنگ شده .دوست داری کنارت باش .دوست داری سر بزاری رو شونش و گریه کنی .دلت میخواد دستش تو دستات باشه .ولی نکنه ، ناراحت بشه .نکنه اون با تو هم حس نباشه..هزار تا فکر عجیب غریب به کلت میزنه .پس بهش چیزی نمیگی .میریزی توخودت. مثل همیشه.
حالا یه مدتی گذاشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره یعنی میگه ها ولی اون لرزش صدایی که قبلا" داشت اون سکوت عجیبش قبل دوست دارم گفتنش رو دیگه نداره ساده میگه دوست دارم مث سلام مث خداحافظ خیلی ساده خیلی خیلی ساده.مثل اینکه حسرت شنیدن این حرف رو باید با خودت به گور ببری.. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، همه چیزو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی زنگ میزنی. زنگ میزنی .زنگ میزنی.زنگ . .. ولی دیگه نمیتونی حرف بزنی اون حتی به تلفناتم جواب نمیده بهونشم اینکه اوضاش تو خونه خرابه.دلخوشیت میشه نوشته هاش نوشته هایی که تا حالا هزار بار خوندیش نوشته هایی که حتی نمیتونی لمسش کنی . دلخوشیت میشه یه چنتا عکس و یه دنیا خاطره. نگاه می کنی و همین طوری اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت دلت میخواد سرتو محکم بکوبی به دیوار تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه. می فهمی که نگرانته.
روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا رویاهات که حالا به کابوسهای شبونه تبدیل شده خفه ات نکنه . تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته و حالا شده بعد یک مدت انتظار....
. تو بازم گریه می کنی چون دلت راضی نمیشه. انگار یه چیزی بهت میگه الان می میری. پژمرده میشی. نابود میشی . میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب، خوب می کنی.
نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون تلفنها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا برسه. تا قبول کنه باهات حرف بزنه. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته باشه وقتی همه چی روبه را شد اگه حل شدش بهت میگم قول میدم حالا جون ... دس بردار ، سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. میزنی زیر گریه های های گریه میکنی.دلت میخواد زمین دهن باز کنه و تو رو باخودش ببره .دلت میخواد دستاشو بگیری و بگی دوسش داری . میون گریه هات میون حرفات زود زود میگی دوست دارم عاشقتم میمیرم برات اونم دیگه داره گریه میکنه ولی حیف گریش برا تو نیست میگی عشقم جونم گریه نکن طاقت گریه هاتو ندارم جونه من گریه نکن ولی دیگه جونت براش مهم نیست اون گریه میکنه و به حرفات گوش نمیده . تو همه چیزو میفهمی اه لعنت به دنیا میخوای بمیری همون اتفاقی افتاده کگه فکرشو میکردی ولی نمیخواستی باور کنی
خ ی ا ن ت
بدون بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست
به خودت میگی باید بری.باید بری تا اون خوشبخت شه میگی خداحافظ واسه همیشه. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.
نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.
دوستات به این بچه بازی ها می خندن.میگن دیوونه شدی عشق تلفنیت ترکت کرده. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چیه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از گدایی محبته.دیگی هیچی نمیدونی. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو بشنوی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگیه. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی نابود شدن خودتو توش ببینی.دلخوشیت میشه حرفاش توی مدت آشناییتون. تمام تلفنهای که کردین. هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره. بوی یاس.. یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. بهت زنگ می زنه اما روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه.. با صدای همیشگیش که لطافت داره بهت میگه حالت چطوره و تو باید مثل دیگران به او هم دروغ بگی. باید بهش بگی من خوبم و همه چیز رو به راهه. وقتی که تلفن رو قطع می کنی بهت میگه فعلا " و تو رو با یه بغض با کلی احساس و حرف نگفته رها می کنه. دفترچه خاطراتت رو باز می کنی و در آخرین برگش می نویسی این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم.....
باید از یکی معذرت بخوام میدونم با دیدن این حرفا خیلی دلش میگیره ولی تو باید بدونی الهام تو همینه همین
+ نوشته شده در چهارشنبه 25 بهمن1385  توسط ::*~.GaNdOM.~*::
:: ::
گندم می گه که تنهاست؟ اما اگه تنهاس پس من چی هستم؟ راجع به این موضوع خیلی از دستش ناراحتم. من فکر می کردم که می تونم غمو از دلش ببرم اما نه این غم با من از بین نمیره . خدا کمکش کنه. من از وقتی که باهاش آشنا شدم تازه به زندگی کردن امید پیدا کردم اما اون خودش در اوج نا امیدیه . اگه حرفامو باور نداری به نوشته هاش یه کم با دقت فکر کن.
+ نوشته شده در شنبه 21 بهمن1385  توسط ::*~.GaNdOM.~*::
اسمه من ایلقار ه . نمیدونم چرا اما وقتی با گندم صحبت میکنم یه جور احساس راحتی می کنم . احساسی که انگار ۱۰۰ سال نه ۱۰۰۰ ساله که میشناسمش. واسه خاطر همین هم ما خیلی زود یا بهتر بگم خیلی خیلی زود با هم صمیمی شدیم . چند روز پیش گندم به من پیشنهاد همکاری داد منم که از خدا خواسته زود قبول کردم اما از خودم بگم: من هیچ کاری از دستم بر نمیاد البته فعلاْ . فقط گاهی یه اشعاری می پرونم و از این جور حرفا که نمونشو گندم پایین نوشته البته آخرش ناقص هست . بهش گفتم چرا اینطوری ؟ گفت آخه اسمت آخرش بود منم نمیخوام که..............
قابل توجه دوستای گندم گل
من دوست ندارم که شما زیادی با گندم من صمیمی بشین تا جایی که مثل سامان یه حرفایی بزنین که من عصبانی بشم . بچه پر رو میگه من چیزی نمیخوام فقط میخوام ببینمش!!!!!!!
باید بگم که من غیرتی هستم اونم از نوعه روستاییش . اگه کسی به گندمم چپ نگاه کنه یا حرف اضافه بزنه وای وای وای .............................
زیاد مزاحمتون نمیشم شاید اگه این حرفا رو بخونین بگین که بابا بی خی اینترنته دیگه . اما نه من اصلاْ نمیتونم قبول کنم . پس لطفاْ از صمیمیتتان بکاهید. مرسی که منو تحمل کردین. بازم بهتون سر میزنم.
۱) شما معیارت واسه یه دوست خوب چیه؟
۲)رفتارهای زنان و مردان در دوران عاشقی چه طوریه؟
لطفاْ جوابشو یادگاری بدین به ما تا یه جمع بندی بکنیم و بذاریمش تویه وبلاک. مرسی
+ نوشته شده در چهارشنبه 18 بهمن1385  توسط ::*~.GaNdOM.~*::